اتاق های مرکز همگی چراغ uv داشتند که پرسنل برای ضد عفونی فضا روشن می کردند. من البته این موضوع را نمی دانستم و ضمنا توی هیچ کدام از بیمارستانهای آموزشی هم وسیله ی ضد عفونی به جز بتادین و دکونکس ندیده بودم!! خب طبیعی بود که چراغ روشن مانده ی بالای سرم را توی اتاقم نشناسم و ندانم که چیست و چرا ....
خلاصه ساعت ۱-۱:۳۰ ظهر بود که کم کم دچار تاری دید شدم. اول فکر کردم چیزی توی چشمم رفته. با آب سرد شستم .. و بعد با چایی سرد .. و نهایتا فهمیدم آنچه را که باید زودتر می فهمیدم... چشم و البته پوست صورتم کاملا سوخته بود..
داشتم از وحشت می مردم. نگران بودم که آیا باز هم بینا می شوم؟؟ نکنه آسیب شبکیه باشد؟؟
زنگ زدم به یکی از دوستانم که پدرش از اساتید چشم پزشکی است. او هم نگران شد و زود هماهنگ کرد تا بروم مطب پیش پدرش. انقدر تار می دیدم که نمی توانستم رانندگی کنم. همسرم هم توی یک جلسه ی مهم بود.. مادرم آمد سراغم و با ماشین من با هم رفتیم مطب. هردو نگران بودیم و هردو سعی میکردیم به همدیگر دلداری بدهیم و مثلا انرژی مثبت تولید کنیم!!!
چند دقیقه ای که توی مطب نشستیم توی دلم عمیقا از خدا خواستم که بقیه ی عمرم را با کم بینایی سپری نکنم..
و خدا به دادم رسید. دکتر خیلی آرامم کرد و با آرامش برایم توضیح داد که کراتیت قرنیه در هردو چشمم ایجاد شده که با قطره و البته یک روز کامل بسته ماندن چشم به آرامی ترمیم می شود. حسابی آرام شدم و خدا را شکر کردم. حالا باز هم به خوبی می بینم. ولی احساسی که نسبت به نعمت بینایی دارم خیلی با قبل متفاوت است. خوب می دانم که خدا چقدر به ما لطف کرده...
پوست صورتم هم کم کم دارد لایه برداری می شود. برای جبران اثرات سرطان زایی اشعه هم مدام دارم آنتی اکسیدان مصرف می کنم و... حال من خوب است. خدایا شکرت!!
